۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

کرد فرامُش ره و رفتار ِ خویش

چند روز ِ پیش، آقای لوتار ماتیوس (بازیکن ِ سابق ِ تیم ِ ملی ِ فوتبال ِ آلمان) به دعوت ِ یک برنامه‌ی فوتبالی ِ شبکه‌ی دوم، سفری دو روزه به ایران داشت. 

بعد از بازگشت ِ ماتیوس به آلمان، مصاحبه‌ای خوندم از مدیر ِ برنامه‌هایش، که فردی ایرانی‌ست و ساکن ِ آلمان. جالب‌ترین قسمت ِ این مصاحبه برای من این بود:

دوست داشتیم به ماتیوس غذای ایرانی بدهند. این یک رسم زیباست که ما به میهمانان خارجی از غذاهای خوشمزه ایرانی می‌دهیم تا آنها خاطره شیرینی از ما داشته باشند. اما ما را به یک رستوران با نام فرنگی بردند و به ماتیوس استیک و غذای فرنگی دادند. خیلی ناراحت شدم. اگر فرصت بود خودم او را به رستوران گیلکی می‌بردم و به بهترین غذاهای ایرانی مهمانش می‌کردم. به هر حال ناراحت شدم. ماتیوس فقط چای ایرانی نوشید و رفت. 
 این موضوع برای من، نشان‌دهنده‌ی یک شیوه‌ی کلی در رفتارهای ماست. به جای این‌که به داشته‌هایمان ببالیم و اون‌ها را به جهان نشون بدیم، سعی می‌کنیم که به غربی‌ها نشون بدیم که ما «چه قدر خوب می‌تونیم ادای ِ اون‌ها را در بیاریم».

۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

جنگ در جنگ‌گاه

بچه که بودم، یک بار توی یه عروسی با یکی از پسرای قوم و خویشمون دعوام شد (فرض کنید اسمش رونالدو بوده). دقیق یادم نیست، اما فک کنم یک لگد به من زد و من را پرت کرد روی زمین، و بعدش هم از هم جدامون کردن.

حدود ِ بیست-سی دقیقه گذشت و من نمی‌دونستم که رونالدو کجاست. حقیقت اینه که عصبانیتم توی این مدت فروکش کرده بود، اما از لحاظ ِ فکری، شرمسار بودم که کتک خورده‌ام و در تلافی‌اش کتک نزده‌ام. خلاصه کلی گشتم و به کمک دوستان، رونالدو را پیدا کردم.

رونالدو از من کمی بزرگتر بود، و اگه بخوام انصاف بدم احتمالن زورش هم از من کمی بیشتر. خیلی صاف و ساده بهم گفت که چی می‌خوای؟ گفتم می‌خوام دعوا را ادامه بدم. اون هم گفت باشه. حالا جلوی هم وایستاده بودیم، اما من نمی‌دونستم دقیقن باید چی‌کار کنم!

مشکل این‌جا بود که من دیگه عصبانی نبودم. یعنی باید یک دعوای احساساتی را، از روی فکر آغاز می‌کردم. و فکر کنم که در نهایت هیچ عملی انجام ندادم. فقط چند تا رجز خواندم که تو بی‌جا کردی من را کتک زدی و ازین حرفا. خلاصه در حالی که از درون ضایع شده بودم، صحنه‌ی نبرد را به همراه دوستانم ترک کردم.

**********

ما تورک‌های قشقایی یه ضرب‌المثل داریم که فارسی‌اش می‌شه «جنگ را باید توی جنگ‌گاه کرد». تفسیرش هم اینه که اگه موقعی که با کسی دعوات شده نتونی از پس ِ‌طرف بر بیای، دیگه بعد از اون فایده‌ای نداره که بخوای دوباره دعوا را از سر بگیری و جبران کنی.

اگر در همون دعوای اول، تمام سعی خودم را می‌کردم تا کتک نخورم، خیلی خوب می‌شد. اما اون صف‌آرایی ِ دوم که برای انتقام گرفتن انجام شد،‌ بیشتر شبیه ِ‌فکاهی از آب دراومد. قادر نبودم که از سر ِ آرامش و فکر، یک دعوای دوم را شروع کنم. ذهن ِ بچه‌گانه‌ی من درک کرد که خشونتی که از آرامش و  تفکر و برنامه‌ریزی زاییده بشه، خیلی اساسی‌تر و شنیع‌تره از خشونتی که از سر ِ احساس و ناگهانی انجام بشه. و اون حد از خشونت از توان من خارج بود.

**********

آرمان همیشه می‌گفت که زشت‌ترین قسمت ِ «مجازات ِ اعدام»، اینه که اعدام‌کننده‌گان با آرامش و تفکر، «برنامه‌ریزی» می‌کنند که دست به این خشونت بزنند. مراسم رسمی ِ اعدام با آیین ِ خودش برگزار می‌شه، دعا خونده می‌شه، صف‌آرایی می‌شه، و عمل ِ خشن ِ‌«کشتن ِ‌یک انسان» در کمال ِ آرامش و وقار به اجرا درمی‌آد. 

جرمی که یک مجرم انجام می‌ده، ممکنه که از روی عصبانیت ِ لحظه‌ای، واکنش ِ‌ناگهانی، فقر، احساسات ِ‌غریزی، و یا نادانسته‌گی صورت گرفته باشه. درست مثل ِ دعوای اول ِ من با رونالدو. و ای کاش که مجرم، این جرم را صورت نمی‌داد، و هم ای کاش که من از از رونالدو کتک نمی‌خوردم.

اما مجازات ِ خشونت‌آمیزی که برای مجرم در نظر گرفته می‌شه، به‌یقین ناشی از هیچ‌کدوم از این عوامل ِ احساسی نیست. این مجازات ِ‌خشن، با برنامه‌ریزی و مراسم ِ رسمی صورت می‌گیره. و درست مثل ِ دعوای دوم ِ‌من با رونالدو، نشان‌دهنده‌ی خشونتی شنیع‌تره. و به نظر ِ من، قلبی که این خشونت را برمی‌تابه، شاید حتا تیره‌تر باشه از قلبی که خشونت ِ‌احساساتی را برمی‌تابه.


۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

گر حکم شود که سرقت ِ ادبی

یک سناتور ِ صاحب‌نام ِ آمریکایی به نام ِ «راند پال» - Rand Paul - افتاده توی دردسر و هَچَل، که سرقت ِ ادبی کرده. شرح ِ ماوقع اَش را که خوندم، دیدم که «گر حکم شود که» این سرقت ِ ادبیه، «در شهر هرآنچه هست» سرقت ِ ادبیه. کلی از استاتوس‌های ما توی فیس‌بوک همون اول ِ کار از دست می‌ره!

پته‌‌ی راند پال از آن‌جا ریخت روی آب که یه مجری تلویزیون، چهار تا جمله از یکی از سخنرانی‌هاش را توی ویکی‌پدیا پیدا کرد، و ماجرا چنان شلوغ شد که راند پال مجبور شد پاسخگویی کنه به اتهامات. این کافی بود تا لشگری از آدم‌های اهل ِ حساب شروع کنند به موشکافی تمام ِ آثار ِ‌ریز و درشت ِ راند پال، و طولی نکشید که قسمت‌هایی از یک‌کتابش و جملاتی از یک مقاله‌اش و امثال ِ این‌ها هم تو زرد از آب در اومدن.

جان استوارت، مجری ِ برنامه‌ی کمدی، در حال ِ دست‌انداختن ِ راند پال

یادم افتاد که موقع جلسه‌ی اولین رأی‌گیری ِ مجلس ِ ایران برای رأی ِ اعتماد به وزیرهای پیشنهادی ِ روحانی، من داشتم شبکه ِ خبر را نگاه می‌کردم و به طور تصادفی متوجه شدم که گوینده‌ی برنامه داره «شرح زندگی» ِ اون وزیران ِ پیشنهادی را، کلمه به کلمه، از روی ویکی‌پدیای فارسی می‌خونه. وقتی می‌خواست بره سراغ ِ وزیر ِ‌بعدی، من زودتر صفحه‌ی ویکی‌پدیاش را باز می‌کردم و مثل معلم‌ها می‌پاییدم که تپق می‌زنه یا نه!

اما اگر حَرَجی مهم‌تر روا باشه، بر ماست. همون‌طور که مطمینن من هم یه موقع‌هایی کرده‌ام، خیلی از استاتوس‌های فیس‌بوک که می‌بینم، تکرار جمله‌ی یه نفر دیگه‌اس، از این جمله‌های معروف که مثلن «مهم نیست که قشنگ نیستی، قشنگ اینه که مهم نیستی». خلاصه داشتم فکر می‌کردم که از نظر اخلاقی، حداقل وظیفه‌ی ما اینه که اگه جمله‌ای را می‌نویسیم که از خودمون نیست، بذاریمش توی گیومه، که مشخص بشه داریم نقل ِ قول می‌کنیم، و نه این‌که داریم حرف ِ‌دلمون را می‌زنیم.

۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

دولت ِ خدمت‌گزار یا دولت ِ ولی‌نعمت

برنامه‌ی نود، که یه برنامه‌ی فوتبالی‌اه، مدتی‌ست که یه قسمت را گذاشته برای سفر به گوشه‌های ایران. بیشتر ِ این‌جاها، مناطقی فقیر هستند و درنهایت بخش عمده‌ی سفرنامه صرف ِ این می‌شه که مردم صحبت کنند از فقرشون و مشکلاتشون و کمبود ِ امکانات فوتبالی و غیرفوتبالی. فارغ از این‌که وجود ِ این مشکلات ناراحت‌کننده است، یه نکته‌ی دیگه هم توجه من را خیلی جلب می‌کنه، و اون یادآوری شدن ِ این موضوعه که چه‌قدر مردم انتظار ِ کمک از دولت دارند و نه از خودشون. حرف‌های مردم پر است از «مسئولین رسیدگی نمی‌کنند» و «هیشکی حواسش به ما نیست» و «هیچ امکاناتی به ما نمی‌دن».

این «اقتصاد ِ بالا به پایین» احتمالن ریشه در تاریخ ِ کهنه‌ی ایران داره، تجربه‌ی سلاطینی که همه‌کاره بودند و همه‌ی اموال را مالک بودند و رفاه فقط از طریق اون‌ها حاصل می‌شد. و احتمالن درآمد ِ سرشار ِ نفتی ِ حکومت کنونی هم مزید ِ بر علت شده. چه، که باعث می‌شه دولت نیازی به پول ِ‌مالیات ِ مردم نداشته باشه، و برعکس، مردم نیازمند ِ پول ِ خیریه‌ی دولت بشن.

چنین سیستم ِ بیماری، باعث می‌شه که مردم عزت ِ نفس خودشون را از دست بدند، و رعیت‌وار، دست ِ استمساک به سمت حکومت دراز بکنند. دولت به جای این‌که از جانب ِ مردم «استخدام» شده باشه تا امورات ِ کلی‌ شان را انجام بده، تبدیل به «ولی‌نعمتی» می‌شه که به مردم خلعت و سیب‌زمینی می‌بخشه. این موضوع به نوبه‌ی خودش دولتیان را توی چشم ِ مردم «والامرتبه» می‌کنه، و مردم کرور کرور به استقبال هر «مسئولی» می‌رن که اومده تا از شهرشون دیدار کنه. بلکه «پیام‌هاشون به خاک پای اون ولی‌نعمت برسه» و یا چشمشون از جمال ایشان روشن بشه.

این‌ موضوع، مشکل خیلی بنیادی و مهمی‌اه. مسئولین لطفن رسیدگی کنند.

۱۳۹۲ مهر ۱۹, جمعه

نگوییم، بگوییم

فارسی پر است از پرگویی. این شاید قرینه‌ی همان تعارفات بی‌دلیل باشد که در رفتار ما هم پُر است. به‌تر است که موجز حرف بزنیم.

نگوییم «با عرض ِ سلام و ادب و احترام»، فقط بگوییم «سلام».

با پشتیبانی Blogger.